مهدی جان کجایی

سلام آقا جون سلام

دوباره دلم در این غروب، هوای تو کرده و شبی که دوباره از راه رسیداما، تو در کنارم نیستی!!!نام تورا در هر لغت نامه ای جستجو کردم اما.............

آقاجون ! شاید امروز فهمیدم که تنها تو هستی که می مانی و تنها تو هستی که صادقانه دوستم داری.......قاصدك های مسافر، خانه نشین شده اند نه درمان دردی، نه تکیه پناهی، نه دست نوازشی،
نه سوسوی چراغی، نه روزنه امیدی، نه نوای آرامش بخشی، نه نگاه آشنایی، نه .... روزگار غریبی است با مردمانی، غریب تر ولی امید به حضور تو و تنفس در هوای با تو بودن هنوز مرا زنده نگه داشته.... و خواب از چشمانم، و گریه شوق امانم را ولی تو خواهی آمد و...عاقبت غمها چاره شود زندگی از نو تازه شوداز سفر می آیی! از سفر می آیی!... ولی بگزار برای یک لحظه هم که شده در زمان عدل تو نفس بکشم........

با تمام وجود در جمعه دیگر فریاد " اللهم عجل لولیک الفرج " را ندبه می کنیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام مهدی جان .تسلیتم را بپذیر.
به زیر باران خواستم دعا كنم.
باران بند امد.
به زیر باران خواستم خانه خدا را حلقه بكوبم .
باران نبارید.
باور كن نبارید.
و در ان سكوت بی باران فر یاد بی رنگ دلم بی صدا هزار هزار نباریدن را گلایه می گفت.
نمی دانم:
می شود ایا!....
حجله شهیدان را در انتظار باریدنی دیگر به گل آراست.
می شود آیا!...
مرمر مزارشان را به امید اجابتی دیگر با سبزی خز غبار ربود؟
می شود آیا!...
به زیر باران گلابپاش جمعه شب سمات به امید شفاعت خواند؟
نمی دانم ؟
می شود آیا!...
در ملكوت آسمان دل شهیدان را به تر فند عشق به ندای اجابت به دو دست دعا ربود؟
می شود آیا!...
در جانماز صبح بر تر بت آقا حسین بوسه زد و به شهادت مادر سادات به محرمیت شهدا خطبه خواند؟
می شود آیا!...
در قنوت غفیله به حرمت بی صدایی قلب كوچك شهید فاطمه نطفه اهانت به محمد پدر و فرزندان را خشكاند ؟
دلم بی تاب شد.
ندای قلم قلبم در حرمت بغض خشكید .
بگو : می شود آیا!....

                                 **به یاد همه شهدای اسلام و جنگ تحمیلی**

پری و دیو

یه كم طولانی شده ولی تحمل كنین و تا آخرش بخونین.

بنام خدا

یه روز خدا فرشته هاش رو جمع كرد و گفت كه میخواهد یه موجود تازه خلق كنه تا فرشته ها از اون موجود تازه یاد بگیرند كه خوبی یعنی چی؟...
خدا اون موجود رو از نیستی آفرید و اسمش رو انسان گذاشت.
فرشته گفتند خدایا این چی داره كه ما نداریم و خدا گفت انسان دل داره و توی دلش یه دنیای بزرگ.فرشته ها پرسیدند توی دنیای دلش چی زندگی میكنه؟خدا گفت خیلی چیزها و یه پری و یه دیو كه دیو دلش هنوز بیدار نشده... بعد خدا به فرشته ها گفت كه به انسان سجده كنید و همه سجده كردند جز یه فرشته كه اسمش ابلیس بود.ابلیس گفت خدایا من از انسان برترم و خدا گفت نیستی و ابلیس گفت اجازه بده تا ثابت كنم. وخدا اجازه داد.یه روز كه آدم توی بهشت بود یه اشتباهی كرد و با ابلیس دوست شد و ابلیس دیو دل آدم رو بیدار كرد.خدا آدم رو صدا زد و گفت اینجا جای كسانیه كه دیو دلشون بیدار نباشه پس تو برو به یه جای دیگه هروقت دیو دلت خوابید دوباره بیا....
آدم گفت چشم...
خدا گفت یادت نره ها من منتظرت میمونم تا دوباره برگردی و آدم گفت چشم....

و آدم به دنیا اومد........
اما كم كم یادش رفت كه خدا چی گفته بود .همیشه روی زمین دنبال بهشت بود... دنبال همه اون خوبی ها كه خدا برای انسانیت به او هدیه كرده بود...
توی دلش همیشه جنگ بود.جنگ بین دیو و پری... دیو و پری زورشون به هم نمی رسید.به خاطر همین همیشه دیو یا پری به آدم میگفتند كه به من كمك كن... و آدم گاهی به دیو و گاهی به پری كمك میكرد اما همیشه جنگ ادامه داشت....
سالها گذشت.... وقتی خدا دید كه آدم نمی تونه دیو دلش رو شكست بده یه فرشته فرستاد و فرشته اومد و به آدم یاد داد كه چطوری باید دیو دلش رو شكست بده و سالها گذشت........
دیو خیلی قلدر بود و به این راحتی نابود نمی شد وسالها گذشت......
خدا به آدم فرزندانی داد وبازهم سالها گذشت......
یه روز كه آدم خیلی خسته بود از اینكه بهشت رو پیدا نمیكرد و از اینكه جنگ بین دیو و پری توی دلش تموم نمیشد
سرش رو روی خاك گذاشت و گریه كرد .......
به یاد اون روزی افتاد كه توی بهشت بود یاد همه اون زیبائی های بهشت و همه اون خوبی ها...
و آدم باز هم گریه كرد.......
وقتی سر از سجده بلند كرد دید كه دلش آروم شده و دیو دلش خوابیده...
خدا دو باره آدم رو صدا زد و آدم با صدای خدا دوباره به بهشت برگشت.اما یادش رفت كه به فر زندانش یاد بده كه اگر دیو دلتون خستتون كرده و اگر دلتون برای بهشت تنگ شده باید چی كار كنید..... و خدا بازهم فرشتگانی فرستاد و فرشته ها به فرزندان آدم یاد دادند كه شما از كجا او میدید و دوباره باید برگردید و اگر دیو دلتون رو شكست دادید بر می گردید به بهشت و اگر پری دلتون رو كشتید دیگه هیچ وقت به بهشت بر نمی گردید چون جای دیو ها توی بهشت نیست و دیو ها باید برگردند به خونه خودشون كه اسمش جهنمه......
وفرشته ها رفتند و سالهای زیادی گذشت......
بعضی از انسانها یاد گرفتند و همیشه یاد شون موند كه باید دیو رو شكست بدن و چطور باید این كار رو انجام بدن و برگردند به بهشت
آخه خدا منتظر اونهاست .....
اما اكثر انسانها یادشون رفت و همیشه روی زمین با پری دلشون جنگیدند و با دیو دلشون رفیق شدند و همیشه روی زمین دنبال بهشت گشتند و ندیدند كه مردانی به بهشت باز می گردند......
یا حق

طریقه درس خوندن پسرها و دخترها (طنز)

دخترها: بعضي از اونا واقاً مي خونند وقتي ميرن سر كتاب تا يكي دو ساعت ديگه كلشونو از كتاب بر نمي دارند . عادت دارند زير مطالب كتاب خط بكشند كه بعدا بخونند بعضي هاشون هم كه مثلا درس مي خونند كتاب جلوشونه چشمشون هم روي كتابه ولي حواسشون يه جاي ديگست ...
يه عده اي هم هستند كه به بهونه اينكه مشكل دارن زنگ ميزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود يك ساعت و اندي به طوري كه اشك و دود تلفن در مياد براي هم قصه بي بي چساره تعريف مي كنند.
 پسر ها: يا درس نمي خونند يا وقتي مي خواند بخونند بايد حسش بياد. وقتي حسش مياد كه شب امتحانه ...
 يه كم كه درس خوندند يه موردي پيش مياد و بهش خيره مي شوند و به يه چيزي فكر مي كنند بعد انگار كه درس خوندند بلند ميشند ميرن استراحت مي كنند بعد از يك ساعت استراحت دوباره ميرند ميشينند فكر مي كنند .
 وقتي فكرشون تموم شد كتاب را ورق ميزنند يه كم براندازش ميكنند وزنش مي كنند استخاره مي كنند براي خودشون تقسيمش مي كنند ميگند تا ساعت فلان اينقدر مي خونم تا ساعت فلان اينقدر بعد ميرن استراحت كنند
. حين استراحت حسشون تموم ميشه حال ندارند برند بخونند ولي چون مي دونند فردا امتحان دارند پا ميشند ميرند سر كتابشون. همينجور كه مي خونند هيچي حاليشون نيست چون جاي ديگه فكر مي كنند
(لازم به ذكر است كه هيچ وقت در هيچ موقعيتي فكر نمي كنند فقط موقع درس خوندن فكرشون مياد) بعد از نيم ساعت دوباره ميرن استراحت، بعد سه ربع استراحت مي بينند خيلي دير شده .
دوباره ميرنند درس بخونند اين بار مي خونند يه چيزايي هم ياد ميگيرند ولي چيزايي كه ياد نمي گيرند را ميذارند كه فردا از دوستاش بپرسند يه كم به معلمشون فحش ميدند مي گند اينارو درس نداده . خلاصه آخرش نميرسند كتاب را تموم كنند فردا ميرند ميبينند كه دوستاشون يه چيزايي مي گند كه تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد ميشه اونايي هم كه خونده بودند يادشون ميره به همين سادگي

حوالی بساط شیطان

لطفا یا نخونید یا اگر می خونید کامل بخونید.

بنام خدا

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت. هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی  آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند.
از شیطان بدم می آمد، حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جاگذاشته ام. تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
به مبدان رسیدم. شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم، از ته دل.
اشک هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم...صدای قلبم را
.

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود. 

یا حق

کمال نهایی انسان

منظور از تربیت انسان، به فعلیت رسانیدن استعدادهاى بالقوه او است.و چون كمال هر موجودى در شكوفایى و به فعلیت رسیدن استعدادهاى بالقوه اوست، لذا در صورتى كه انسان به صورت صحیح و در یك نظام تربیتى همه جانبه پرورش یابد، به كمال نوعى خود خواهد رسید.



از اینجا مى‏توان دریافت كه هدف نهایى از تربیت انسان نیز نباید چیزى جز كمال نهایى او باشد.حال جاى این سؤال است كه كمال حقیقى و نهایى انسان چیست؟ كدام مقصد است كه اگر انسان به آن جا برسد به سعادت حقیقى خود نایل آمده است؟ و كدام هدف است كه تمام مسائل تربیتى باید به سوى آن جهت گیرى شوند و تمامى قوا و استعدادهاى انسان در ارتباط با آن و در محدوده ی آن رشد و پرورش یابند؟

 

شناخت كمال نهایى

چگونه و از چه راهى مى‏توان كمال نهایى انسان را شناخت؟ آیا عقل یا تجربه قادر به‏شناخت آن هستند؟ و اصولا میزان كارآیى هر یك از آنها در این زمینه چقدر است؟

تردیدى نیست كه كمال نهایى انسان مربوط به روح او بوده، جنبه جسمانى ندارد.زیرا به طورى كه مى‏دانیم حقیقت انسان روح اوست و تكامل انسانى او در گرو تكامل استعدادهاى روحى او مى‏باشد و رشد جسمانى او تا اندازه‏اى كه لازمه تكامل روحى اوست، ارزش دارد و به هیچ عنوان كمال نهایى او محسوب نمى‏شود.

 

از این جا روشن مى‏شود كه كمال نهایى انسان مقوله‏اى نیست كه بتوان از راه تجربه آن را شناخت.كمالات روحى زمانى قابل شناخت هستند كه شخص خود واجد آنها شود و با تجربه درونى و شهودى آنها را دریابد.و لذا شناخت آنها براى كسانى كه خود به این كمالات دست نیافته‏اند از طریق تجربى امكان پذیر نیست.اگر گفته شود با مطالعه در احوال و آثار شخصیتهاى تكامل یافته مى‏توان پى به كمال انسان برد، در پاسخ گوییم كه این امر مستلزم دور است زیرا لازمه شناخت انسانهاى به كمال پیوسته این است كه از قبل ، كمال را شناخته باشیم.بنابر این، در این عرصه كارى از دست تجربه ساخته نیست .

در مورد عقل نیز هم چنان كه تاریخ اندیشه ی بشرى به ثبوت رسانده است، باید گفت كه به تنهایى، و بى آن كه نورى از جانب وحى بر موضوع بتابد، عقل قادر به انجام این مهم نخواهد بود .

براى شناخت كمال حقیقى و نهایى انسان باید گوش به نداى وحى داد و گره ی این معما را به انگشت تدبیر كسانى گشود كه اتصال به خالق انسان دارند.

 

امیال فطرى انسان با این كه به امور مختلفى تعلق مى‏گیرند، سرانجام همه به هم مى‏پیوندند و ارضاى كامل و نهایى آنها در یك چیز خلاصه مى‏شود و آن ارتباط با سرچشمه علم، قدرت، جمال و كمال است و این، جز در سایه پیوند با بارگاه الهى و تقرب و نزدیكى به خدا امكان پذیر نیست.تنها در نزدیكى به خدا و اتصال به معدن جمال و كمال است كه تمامى خواسته‏هاى فطرى انسان ارضا و انسان به مطلوب نهایى خود نایل مى‏شود.جز پیوند با خدا، هر هدف و مقصد دیگرى براى انسان، از آفت نقص و محدودیت مبرا نیست و به همین جهت پاسخگوى فطرت بى نهایت طلب او نخواهد بود.

این مقاله را از این جهت در بخش "خانه و خانواده" آوردیم که  با توجه به آنچه در ابتدای مقاله ذکر شد ، تاکیدی داشته باشیم به تربیت انسان و به فعلیت رسانیدن استعدادهاى بالقوه ی او در یك نظام تربیتى همه جانبه ، که جز با اتصال به وحی و فرامین اسلامی قابل تعریف نمی باشد .

 

منبع : برگرفته از كتاب "اخلاق اسلامى" – با تغییر و تلخیص

نویسنده: محمدعلى سادات

چرا زنها زود تر زنان میمیرند (طنز)

این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم
 
اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید...شما یک مرد هستید
اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید...شما یک مرد لوس و مامانی هستید
 
اگر به شدت کار کنید...برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
اگر به اندازه کافی کار نکنید...مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید
 
اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد...شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید...بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید
 
اگر شما شغل بهتری گرفتید...پارتی بازی شده
اگر او شغل بهتری بگیرد...به خاطر توانایی های بالایش بوده
 
اگر به او بگویید که چقدر زیباست...این نشان دهنده خواست های جنسی شماست
اگر سکوت کنید و چیزی نگویید...این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند
 
اگر گریه کنید...آدم بی عرضه ای هستید
اگر گریه نکنید...بی احساس و بی عاطفه هستید
 
اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید...شما یک متعصب خودخواه هستید
اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد...یک خانم لیبرال و آزادمنش است
 
اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد...این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند
 
اگر از هیکل و اندام زیبایشان تعریف کنید...منحرف هستید
اگر تعریف نکنید...شما را هم جنس باز تلقی می کنند
 
اگر از آنها بخواهید که موهای پایشان را تمیز کنند و هیکل خود را روی فرم نگه دارند... شما یک مرد شهوتران هستید
اگر نخواهید...شما اصلا رمانتیک نیستید
 
اگر به خودتان برسید...خودبین و از خودراضی هستید
اگر این کار را انجام ندهید...یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید
 
اگر برای او گل بخرید... این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
اگر نخرید...احساسات او را درک نمی کنید
 
اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید...انسان جاه طلبی هستید
اگر این کار را نکنید...اصلا بلندپرواز نیستید
 
اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
اگر شما سر درد داشته باشید...می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید
 
اگر او را زیاد بخواهید...شهوتران هستید
اگر نخواهید...پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است
 
در نهایت...مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند

خدا و اشک عاشق

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

یا حق

فقط انتظار

انتظار می کشم و باز انتظار می کشم؛ کار دیگری جز انتظار ندارم. انتظار برای آن چیزهایی که آرزوهایم را ساخته اند. انتظار برای روزهای بهتر، انتظار برای پایان تیرگی ها، انتظار برای گفتن حرفهای نگفتهای که راه گلویم را سد کرده اند، انتظار برای پایان یافتن خاموشی فریادهایم، انتظار برای شنیدن صدایی عاشقانه از میان تیرگی شب................

 یا امام زمان

در غیبت جوانه زدم


 

با انتظار روییدم


 

ومنتظر باغبان ظهورم


 

به نام خدای منتظران ظهور


 

السلام علیك یا حجت بن الحسن العسكری

 

 

ای یوسف زهرا !

از آن هنگام كه خورشید وجودتان در پس ابرهای غیبت فرو رفت ،

 

طلوع خورشید عالم دیگر نوری با خود ندارد و

 جهان و جهانیان در تاریكی به انتظار نشسته اند ،

 انتظار لحظه ای كه نور وجودتان عالم را پر كند و

 

 تاریكی ها رخت بربندد و این انتظار به سر آید .

 

اگر مهر انتظار را بر قلبمان حك نكرده بودند

اگر غزل انتظار را از بر نبودیم

و اگر جام انتظار سر مستمان نكرده بود

معلوم نبود در این تاریكی مبهم و

این گردش ممتد و كشدار ثانیه ها كهروز و شبش یكسان است .

این همه دلواپسی اینهمه حسرت و اینهمه سوز و گداز را به

درگاه كدام سنگ و چوب و آتش میبردیم

و از كه پناه میجستیم

روز ها انقدر با رنگ و نیرنگ آمیخته است كه روزمان را از شب نمی شناسیم

 

و این ابر ابرهای تیره حریص انچنان وسعت اسمان را بلعیده اند كه دیریست رنگ خورشید را ندیده ایم .

 

همه جا تاریك و ظلمانی است انقدر كه اگر تمام چلچراغها ی تاریك را بر فرازش بیاویزی باز چاه و چاله ها را نمی بینی

و پا به لجنزاری میگذاری كه بیرمن امدن از ان طاقت فرسا است گویی چشم بسته راه میروی كه برادرت را همسایه دیوار به دیوارت را كه برای تامین معاشش تكه ای از وجودش را به حرج میگذارد

جان میفروشد تا ابروو بخرد

نمیبینی یا نه شاید هم میبینی اما برای راحتی وجدانت عینكی سیاه به رنگ دلت به چشم میزنی تا نبینی تا ازاد باشی ار آنچه اسارت سختی است .

مولا جانم !

فضای غبار الودی است ؛

یلدای غریبی است ؛

پس در كدامین سپیده ذولفقار تو این سیاهی سخت را میدرد و چشمان عاشقان را به صبح صادق پیوند میدهد

فرزند (( لافتی )) ذوالفقار عمریست چشم به راه دارد تا تو بیایی

ندای فزت و رب الكهبه  تاب و قرار را از من بریده است

آه ذریه علی فرزند كوفه ،

صدای درد دل غریب پدر را میشنوی

چاه منتظر توست

 

تا حق امانت را ادا كنی

مولا جان !!!!

رین واژگون ذوالفقار را كی سامان بخشی كی ندای هل من ناصر سالار شهیدان را لبیك گویی و نامهای از یاد رفته شهیدان را دیگر بار ملكه ذهنها میسازی

منتقم ال رسول كی میآیی؟؟؟؟؟

كی میآیی؟؟؟"؟؟:""؟"؟"؟"؟"؟"؟

كی كی كی

دیر زمانی است تابلوها شهیدانمان غبار غم و غربت گرفته و حال آن كه هر روز این سیاه بازار تابلوهای تازه ای چشممان را خیره میكند

تابلوهایی از چهره ادمیان با آب و رنگی جذاب و گیرا

مولا جان

 خسته ام و من چگونه این خستهگی را بدون تو تحمل و بدون تو پشت سر بگذارم

مولاجان

 قلب تو شكسته و خون از ما

 

از شیعیان است

و مولا قلب من از خودم و همه

 

چه بگویم

 

فقط ذكرم همین است

 

اللهم عجل لولیك الفرج

 

ای بیكران معرفت

كی مشكت را آب میسازی و بر جگر سوختمان سرازیر میکنی

بیا بیا که سوختم

 

10 نشانه عاشق شدن

شما با افراد بسياري برخورد كرده و در تماس بوده ايــد، اما اخيـرا" بـا شـخـصـي روبـرو شـده ايـد كـه احـســـاس متفاوتي نسبت به وي داريد ولي مطمئن نيستيد كه او همان شخصي است كه دنبالش بوده ايد. براي رسيدن به جواب خود در اين قـسـمـت 10 عـلامـتـي كـه نـشـانميدهد عاشق او شده ايد را مي خوانيد.

 

نشانه 10

 

نامزد يا همسر قبلي خود را فراموش كرده ايد
معمولا" بعد از برهم خوردن يك رابطه تا زماني طولاني طرفين به يكديگر فكر مي كنند و اغلب به اين مي انديشند كه آيا راه درستي را انتخاب نموده اند يا خير. بسته به مدت زمان با هم بودن اين شك و ترديدها بيشتر نمايان ميشوند.
از زماني كه او را ديده ايد، ديگر فكر برگشت به نامزد پيشين خود را به سر راه نميدهيد و تمايلي به برقراري رابطه مـجدد نـداريد. فكر كنيد، نامزد قبلي شما ديگر مانند گذشته برايتان جالب نيست.

 

نشانه 9

 

نمي توانيد به او فكر نكنيد
فكر شما سـراسـر از يـاد و انـديـشـه او اسـت. بـي دليـل به فـكر شـما مـي آيد و از خود ميپرسيد كه آيا به اندازه نصف اندازه اي كه به او فكر ميكنيد، او به شما فكر ميكند؟ در شگفتيد كه در ذهن او چه ميگذرد يا حتي فكر تماس گرفتن با او به سرتان ميزند ( اما بدليل ترس از نپذيرفتن او از اين كار خودداري ميكنيد.)
اما وضعيت وخيم تر مي شود. با دوسـتان خـود بيرون ميرويد و به چيزي در ويترين مغازه نگاه مي كنيد و به اين مي انديشيـد كه او تـا چه اندازه به آن شيء بخصوص علاقه مند است .
اگر او آخرين چيزي است كه پيش از خواب به فكر شما مي آيد و اوليـن چيـزي اسـت كه بعد از بيدار شدن به ذهن شـما خطور مي كند - و حتي چندين بار روياي او را ديده ايد، ديگر لازم نيست ادامه اين مقاله را بخوانيد تا بفهميد عاشق شده ايد يا نه ( البته براي اطمينان بيشتر ادامه دهيد(

 

نشانه 8

 

براي او اهميت قائليد
اگر عاشق كسي باشيد، دوست داريد هـمـه چـيز درمورد او بدانيد: اينكه او كيست؟ به چي فكر ميكند و چه چيز او را مي خنداند. به او و احساساتش واقعا" اهميت ميدهيد.
اگر بفردي علاقه حقيقي داشته باشيد،اگر او روز بدي داشته باشد و يا بخاطرموضوعي ناراحت باشد، شما نيز غمگين و پريشان ميشويد.

 

نشانه 7

 

شخصيت و خصوصياتش براي شما فريبنده و دلربا است
حركات او هنگام غذا خوردن، قدم زدن، صحبت كردن و همچنين عادتهايش در انجام كارهابراي شما شادماني فراواني به دنبال خواهد داشت.
او چيزهايي مي گويد كه باعث تمايزش با ديگران مي شود، و شما اين را دوست داريد. علتش را نمي دانيد ولـي دانـسـتـنـش نـيـز بـرايـتان اهـميتي ندارد. شما او را به همين صورتي كه هست دوست داريد.

 

نشانه 6

 

ارتباط تنگاتنگي با او داريد
شما نمي توانيد عاشق كسي باشيد كه با او هيچ تناسخي نداشته باشيد. اگر شمـا و او در يك طول موج قرار داشته، و عقايد مشابهي داريد،اين يك نشانه محكم محسوب ميگردد. هم فكر بودن در مسائل گوناگون، گرفتن تصميمات مشابه و يكسان حاكي از آن است كه ميتوانيد عاشق او باشيد.

 

نشانه 5

 

افراد ديگر، زياد به چشمتان نمي آيند
با اينكه ممكن است نتوانيد از براندازكردن يك زن (يا مرد) زيبا كه از كنار شما رد ميشود صرفه نظر كنيد، هنگاميكه عاشق باشيد، ديگر رادار شما براي رد يابي ديگران خوب كار نكرده و بقيه در مقايسه با فرد مورد علاقه شما جالب نخواهند بود. به علاوه مانند قبل تمايلي به گپ زدن با جنس مخالف نخواهيد داشت.

 

به تدريج احساس خواهيد كرد كه او تنها فرد مورد توجه شما در يك جمع است و كسي است كه به دنبالش بوده ايد.

 

نشانه 4

 

عاشق وقت گذراندن با او هستيد
اين مسئله اي واضح ولي در عين حال با اهميت است. شما به دنبال ديــدن او هستيد و مهم نيست كه هر دوي شما چه كار خواهيد كرد. اخيرا" قـدم زدن بـا او، زيـبا ترين راه گذراندن يك بعد از ظهر است. به علاوه وقتي كه از او دوريد، آرزو مي كنيد كه پيش شما بود.

 

نشانه 3

 

مطابق با ميل او رفتار ميكنيد
سعي مي نماييـد با اينكه برخي از كارها مثل رفتن به كتابخانه يا نمايـشگاه براي شما خوشايند نـيسـت، ولـي بـخاطـر خـواسـتـه او بدون جبهه گيري و مخالـفـت به انجام آنها ميپردازيد. متوجه خواهيد شـد كه خـود را با اميال و برنـامه هاي او وفــق داده و در موارد گوناگون همراهيش مي كنيد.

 

نشانه 2

 

اولويتهاي ديگر، عقب نشيني ميكنند
شما عادت كرديد ظهر ها به باشگاه ورزشي برويـد، امـا اگـر او بـراي نـهار وقـت داشـت، ترجيح ميدهيد با هم به رستوران برويد. شما ديـگر مـانند گذشته آن آدم سخت كوشي نيستيد كه كارهاي ناتمام خود را آخر هـفـتـه ها با خودش بـه خـانه مـي آورد تـا آنـها را انجام دهد بجايش ترجيح ميدهيد آخر هفته خود را با او بگذرانيد.
ليست كارهاي روزانه كه هميشه اصرار در انجام دادن آنها داشتيد، اكنون به علت با او بودن ديگر رونقي ندارد و توجهي به آن نمي شود.

 

نشانه 1

 

شما به آينده اي فكر ميكنيد كه او نيز جزئي از آن است
در ذهنتان با او آينده اي نامحدود داريد. اين آينده فقط محدود به آخر اين هفته نيمشود بلكه ساليان سال ادامه خواهد يافت. وقتي براي سفر بعدي خود برنامه ريزي ميكنيد، به اين فكر ميكنيد كه براي ماه عسل با او خواهيد بود. هنگاميكه براي سه ماه بعد به يك جشن عروسي دعوت ميشود، با اينكه سه ماه مانده، از اكنون از او مي خواهيد كه همراه شما در آن مراسم شركت كند.

 

 

زنان و مزاحمت های خیابانی

 
«جامعه» مثل يك باغ است كه در صورت بي توجهي و مراقبت نكردن، علفهاي هرز در آن مي رويند و اين آفت مي تواند براي هر باغي مخرب و نگران كننده باشد.به عبارت ديگر هر جامعه اي به مراقبت ، بازرس و نظارت نيازمند است و كوتاهي در انجام چنين عملي مي تواند ظهور ناهنجاريهايي نظير «مزاحمت هايي خياباني» را به دنبال داشته باشد، پديده اي كه اينك آسايش و امنيت شهروندان و بخصوص زنان را به مخاطره انداخته است و همه شهروندان به طور علني شاهد اين پديده زشت و مذموم هستند، كم و بيش اكثر خانواده ها را تهديد مي كند. امروزه پدران ومادران نگران و دلواپس دخترانشان هستند. اگر به دو نمونه ذيل توجه كنيم، مي توانيم ضرورت آسيب شناسي چنين پديده ناهنجاري را در يابيم.


زن 28 ساله است. كنار خيابان منتظر تاكسي مي ايستد. ماشين ها بوق مي زنند. يكي نه..دوتانه...دهها ماشين. گاهي يك بوق يا بيشتر. ازدورچراغ خود را روشن و خاموش مي كنند. برخي كاملاُ مي ايستند و منتظر مي مانند. بعضي به يك نيش ترمز بسنده مي كنند. بيشتر آنها دنبال مسافر نيستند . اما براي هر زني كه كنار خيابان ايستاده باشد بوق مي زنند فرقي نمي كند چه كسي باشد؟!

دختر 25 ساله است. عرق كرده، از گرماي هوا به پياده روي پارك پناه مي برد.چند پسر جوان زير سايه درخت دور هم جمع اند. يكي از آنها سرش را به سوي او بر مي گرداند. بقيه هم... متلك گويان تعقيبش مي كنند . دختر وحشت زده دوباره به خيابان پناه مي برد. آفتاب داغ پوستش را مي سوزاند. اما اينجا خودش را بيشتر در امان مي بيند.

شايد حجم مزاحمت هايي كه زنان در خيابانها با آن روبرو هستند به قالب آماردر نيايد.اما فقدان آمار به معناي نبودن چنين معضلي نيست. تقريباً همه زنان در هر موقعيت سني و با هر نوع حجاب و پوشش و با هر تركيب ظاهر و چهره در تمام ساعات شبانه روز با اين مزاحمت هاي خياباني روبرو شده اند. «بوم و سه پايه نقاشي دستم بود. مي رفتم كلاس نقاشي، پسري مزاحمم شد. مي خواستم اهميتي ندهم اما دست بردار نبود. جيغ كشيدم. مي خواستم مردم بفهمند كه آن پسر مزاحم من شده است . اما همه طوري نگاهم كردند كه انگار خود مقصرم...». هر چند تجاوز هتك حيثيت از جمله مشخص ترين نمودهاي آزارهاي جنسي است كه در جوامع مختلف نسبت به زنان اعمال مي شود اما دامنه آزارهاي جنسي فقط محدود به اين موارد نيست. مزاحمت هاي خياباني بويژه در كشورما چنان شكل ملموس و محسوسي پيدا كرده كه گويا بروز چنين پديده اي در روابط ميان زنان و مردان جامعه اجتناب ناپذير به نظر مي رسد. از ديدگاه روان شناختي و جامعه شناختي اهميت طرح اين موضوع بيشتر از آن رو است كه زنان آسيب ديده از اين آزارهاي جنسي چنان سرخورده و منفعل مي شوند كه گاه براي مقابله با عواقب آن حضور اجتماعي خود را محدود مي كنند. مزاحمان خياباني نيز در نبود پيگردهاي قانوني و مانعي خاص بر عمل خلاف خود اصرار مي ورزند و در برخي مواقع كار صرفاً از فراهم آوردن يك مزاحمت خياباني،گفتن چند كلامي به عنوان متلك و...فراتر مي رود: دختر 17 ساله اي كه توسط دو جوان موتور سوار ربوده شده و تا نيمه هاي شب به وسيله چند مرد مورد تعرض قرار گرفته بود، با كمك يك مامور شهرداري از دست آنها نجات يافت. اين دختر كه ناهيد نام دارد در حالي كه از ترس به شدت مي لرزيد و گريه مي كرد در اداره آگاهي گفت:«وقتي در راه بازگشت به خانه بودم، محمود پسري كه قبلاً هم چند بار در خيابان مزاحم من شده بود همراه يك جوان ديگر با موتور جلوي مرا گرفتند و مي خواستند مرا سوار موتور كنند...من مخالفت كردم. اما يك دفعه يك چاقو در آورده و با تهديد مرا سوار موتور كردند ،بعد...مرا به يك ساختان نيمه كاره بردند كه سه چهارمرد ناشناس در آنجا مشغول كشيدن ترياك بدند. من از طرف همه آن مردها مورد آزار قرار گرفتم.»

دكتر سهيلا شهشهاني محقق مسائل زنان و استاد دانشگاه مهترين عامل بروز و تشديد مزاحمت هاي خياباني را در فرهنگي مي داند كه در آن به هر مردي اين حق داده مي شود كه به خاطر مرد بودن و قدرت فيزيكي بيشتر داشتن به هر زني به عنوان يك طعمه جنسي نگاه كند. او مي گويد:«البته اين نكته را هم بايد مد نظر داشته باشيم كه وقتي صحبت از تعرض به حريم زنان در جامعه به ميان مي آيد، نمي توان اين حريم را در متراژ خاصي محدود كرد. اصلاً اين حريم چند متري است و حضور زن و مرد در كنار همديگر بعد از چند متر تجاوز به حريم محسوب مي شود اما ما در زندگي اجتماعي قرار دادي داريم كه شايد نانوشته باشد اما از اجراي آن گريزي نيست. همان گونه كه روابط خانوادگي بر پايه وظايف و انتظارات متقابل اعضاي خانواده بنا گذاشته مي شود در رابط اجتماعي نيز افراد مي آموزند كه حريم يكديگر را در نظر بگيرند و به حقوق هم احترام بگذارند. اين حريم كاملاً فرضي است. مصداقهاي آن در رفتارهاي اجتماعي خود را نشان مي دهد. حالا فرقي هم نمي كند كه چه كسي اين حرمت را مي شكند يا حريم را نقض مي كند. مهم اين است كه تمام اعضاي جامعه بايد بياموزند كه از حق برابر و مساوي در روابط اجتماعي برخوردارند» علي رغم همه اين تاكيدها فرزندان پسر كمتر در محيط خانواده اين را مي آموزند كه «زن محترم است» و ايجاد مزاحمت براي زنان و دختران در خيابان عمل ناپسندي است. بلكه بيشتر اين دختران هستند كه مورد خطاب قرار مي گيرند و از آنها خواسته مي شود مراقب رفتار، پوشش و حركات خود باشند. مزاحمان خياباني گروهي ناهمگون و متفاوتي هستند. جوان، نوجوان، پير و معمولاً در هر شغل و مرتبه اجتماعي...اما در يك ويژگي مشتركند. همه آنها مردند، مرداني كه خود مادر، همسر،خواهر ودختر دارند و شوهر، پدر و برادر هستند اما گويا وقتي در موقعيت آزار رساني و ايجاد مزاحمت به يك زن قرار مي گيرند همه اينها را فراموش مي كنند.

اينجا يك خيابان شش متري معمولي در جنوب غربي تهران است و مي تواند در هر نقطه ديگر شهر هم باشد. جلوي مغازه، تهيه مسكن پاتوق پسرهاي محله است. يك قنادي، مغازه خواربار فروشي، ساندويچي و كمي دورتر هم يك كتابفروشي قرار دارند. معمولاً بيشتر زنان و دختران محله براي خريد، رفتن به مدرسه و انجام كارهاي ديگر از اين خيابان و ازمقابل اين مغازه ها عبور مي كنند و معمولاً هم توسط پسرهايي كه آنجا جمع مي شوند يا متلك مي شنوند يا آزار مي بينند يا سنگيني نگاههاي آنها را روي خود احساس مي كنند. هر چند زنان توسط مردان آزار جنسي مي بينيد اما به عنوان مادر در محيط خانواده به پسران خود نمي آموزند كه در خارج از خانه براي دختران ايجاد مزاحمت نكنند يا كمتر عمل خطاي فرزندان خود را به آنها گوشزد مي كنند. نه تنها در خانواده، بلكه در جامعه نيز نهاد، رسانه يا مركزي خود را موظف به ارائه اين قبيل آموزشها نمي داند. يك جامعه شناس مي گويد:« عجيب اين است كه حتي وقتي زني آزار جنسي مي بيند يا مورد مزاحمت خياباني قرار مي گيرد ديگران طوري او را وارنداز مي كنند كه گويا اشكال از خود اوست. در چنين مواقعي يا به ظاهرش نگاه مي كنند تا از شكل و حجابش ايراد بگيرند و يا در حركات و رفتارش دنبال علت مي گردند.»

به اعتقاد اين متخصص جامعه شناس بايد صراحت بيشتري به اجراي قوانين در اين زمينه همت كرد: «هنوز فراموش نكرده ايم كه چند دختر شاگرد اول دانشگاه هنگامي كه سوار ماشين خود در بزرگراه مشغول رانندگي بودند، به دليل آزار رساني چند پسر در خوردروي ديگر، تعادل خود را از دست داده و در يك تصادف هر سه نفر آنها از بين رفتند، طبق ماده 619 قانون مجازات اسلامي «هر كس در اماكن عمومي يا معابر متعرض يا مزاحم اطفال يا زنان بشود يا با الفاظ و حركات مخالف شؤون و حيثيت به آنان توهين نمايد،به حبس از دو تا شش ماه و تا 74 ضربه شلاق محكوم خواهد شد».

در ديگر مفاد قانون نيز بر تنبيه فرد مجرم تاكيد شده است. از آن جمله ماده 618 قانون مجازات اسلامي است كه مي گويد:« هر كس با هياهو و جنجال يا حركات غير متعارف ياتعرض به افراد موجب اخلال نظم و آسايش و آرامش عمومي گردد يا مردم را از كسب و كار بازدارد، به حبس از سه ماه تا يك سال و تا 74 ضربه شلاق محكوم خواهد شد». هر چند زنان با استناد به اين مواد قانوني مي توانند مزاحمان را به مراجع قضايي معرفي كرده و خواستار پيگيري قانوني شوند، اما كمتر زني تا پاي معرفي افراد خاطي و به مجازات رساندن آنها پيش مي رود. شايد فراواني چنين برخوردها و مزاحمت هايي در زندگي زنان و از سويي دشوار بودن مراحل طرح دعوي در محاكم، زنان را از صرافت پيگرد قانوني مي اندازد. گو اين كه بايد نوع برخورد مردم با زني كه مردي براي او مزاحمت ايجاد كرده را نيز در نظر گرفت. دكتر شهشهاني معتقد است:« آماري در زمينه مزاحمت هاي خياباني نداريم. چون دامنه اين مزاحمت ها گسترده و متنوع است. اين مساله بيشتر احساسي است. در واقع شنيده ها و ديده هاي ما اين اطلاعات را به دستمان مي دهد كه نسبت به گذشته چقدر اين نوع برخوردها بيشتر شده و...اما يك مساله هميشه بوده و آن هم اين كه مرد به خودش اجازه مي دهد در هر مرتبه وشخصيتي به يك زن كه جزو محرمان خودش نيست و فكر مي كند مساله اي برايش ايجاد نمي كند، به صورت طعمه نگاه كند. حتي الان مثل قبل نيست كه به عنوان مثال پوشش كمتر موجب عكس العمل بيشتر شود. چرا كه مي بينيم زنان حتي با داشتن چادر و يك حجاب كاملاً پوشيده باز هم از تعرض در امان نيستند،». با اين حال در برخي از اظهار نظرهاي مردم و حتي كارشناسان باز هم زنان مقصر اصلي شناخته مي شوند. يك مدرس دانشگاه در مصاحبه اي مي گويد:« رفتار خانم ها اين اميد را به تعداد زيادي مزاحم مي دهد كه اين اجازه را دارند تا به او دست اندازي كنند. وقتي ماشين صدتا بوق مي زند، كافي است 20 نفر سوار نشوند و يك نفر سوار شود!!».

همين استاد دانشگاه البته به هم ريختگي و توقعات، نيازها و دريافت پاسخ آنها را هم از جمله علل بروز و تشديد پديده مزاحمت هاي خياباني مي داند: «بالا رفتن سن ازدواج، متلاشي شدن خانواده ها، عدم تعهد پذيري زن و مرد در محيط خانواده و مشكلاتي از اين قبيل منجر به بروز عقده هاي جنسي در افراد مي شود. كه گاهي مردان ازطريق آزار رساني جنسي خياباني سعي دارند، به نوعي نياز خود را برطرف كنند،»

نداشتن اعتماد به نفس و به خود باوري نرسيدن زنان و نوع برخوردهاي اجتماعي و مقصر اصلي جلوه دادن زنان به دليل بافت فرهنگي و تربيتي خانواده ها حاشيه امن را براي مردان مزاحمت آفرين بيشتر مي كند. در بسياري از كشورها بر لزوم يادگيري دفاع شخصي توسط زنان تاكيد مي شود، اما به دليل نبودن يك رهيافت منسجم، منطقي و قابل قبول در جامعه ما حتي وقتي زن در مقام دفاع از خود قرار مي گيرد، مانند اين است كه مي پذيرد خودش را در وضعيت مبهمي قرار دهد. گاه اين وضعيت عليرغم دشواري چندان پيچيده نيست. زن 35 ساله است با مانتوي خاكستري و شال سفيد. تعريف مي كند : «صبح روز جمعه براي رفتن به خانه پدرم سوار يك ماشين شدم . چون روي صندلي جلو كنار راننده يك مرد ديگر هم نشسته بود، حدس زدم كه ماشين مسافربر است. كمي بعد مردي كه پهلوي راننده بود رو به او گفت: «خانه كه خالي است، ما هم بيكاريم، برويم خانه!» اولش حواسم نبود. اصلاً به نظرم نمي آمد كه منظوري داشته باشند. اما دوباره حرفش را تكرار كرد. اين بار برگشت به سمت من و گفت: قرارنداري، بيا برويم خانه خالي داريم». خيلي عصباني شدم. نميدانم چطور به خودش اجازه داده بود كه اين طوري با من حرف بزند. سر يك چهار راه وقتي ماشين پشت چراغ قرمز ايستاد، چشمم به دو مامور نيروي انتظامي افتاد كه كنار افسر راهنمايي و رانندگي ايستاده بودند. بلافاصله از ماشين پياده شدم و موضوع را به آنها گفتم. خوشبختانه آنها هم خيلي سريع واكنش نشان دادند البته مدتي مجبور شدم براي رفتن به كلانتري و تشكيل پرنده و...وقت صرف كنم، اما روزهاي آخر واقعاً پشيماني را در چهره آن دو جوان مي ديدم، شايد با اين كار من تنبيه شده و بدانند كه حق ندارند به راحتي به هر كس توهين كنند». اما هميشه هم زناني كه در موقعيت دفاع از خود قرار مي گيرند ، نمي توانند به آنچه پيش مي آيد و تصميمي كه قانوني برايشان خواهد گرفت، اطمينان داشته باشند. راضيه دختر 14 ساله اي كه در نيمه شب چهارشنبه 15 اسفند سال 80 به همراه مادرو خواهر كوچكش عازم منزل بود كه ناگهان با مزاحمت يك جوان دكه دار روبرو شد نيز صادق است. راضيه در دفاع از خود با آجر و شيشه چند ضربه به جوان مزاحم وارد مي كند كه بر اثر شدت جراحات وارده در بيمارستان جان مي سپرد. تاكنون تلاشهاي زيادي صورت گرفته تا با توجه به مواد 61 و 625 قانون مجازات اسلامي عمل اين زن دفاع مشروع تلقي شده و حكم برائت او صادر شود اما در حال حاضر امور در جهتي پيش رفته است كه زنان زيادي هم كه در خيابان مورد بي احترامي قرار مي گيرند، اين امر را پديده اي عادي و جزء لاينفك زندگي خود قلمداد مي كنند و مردان براي خود حقي را متصور مي شوند كه مطمئناً در اثر اهمال و كوتاهي مراجع قانوني و نهادهاي متولي و سياستگذار در حفظ امنيت محيط جامعه، خود را كاملاً در دستيابي به آن محق جلوه مي دهند.

خوشا به حال کسانی که ( لطفا تا آخرش بخون )

به نام آنکه در رحمت و بخشش بی همتاست...

سلام

چگونه موجودی کوچک و حقیر قادر به درک رحمت پروردگاری عظیم است؟ پروردگار جهانیان ، که ذره ای از رحمت و محبت خود را برای هیچ بنده ای دریغ نمی کند ، مگر آنان که شایسته و در خور رحمتش نیستند... به کدامین سوو می رویم؟  از هر راهی که رویم انتظارمان را رستاخیز می کشد و از هر راهی که برگردیم مرگ شتابان به دنبالمان ، اگر بایستیم اثیر چنگال مرگ میشویم و اگر فرار کنیم خود را ناگهان در پرتگاه دنیا می یابیم . پس به کدامین را پناه بریم تا در امنیت و آرامش بمانیم؟ آیا پناه دهنده ای بهتر از آن کس که تمام راهها را می شناسد؟ پناه دهنده ای که خود همه ی مسیر ها را خلق کرد تا گمراهان و ره روان  از هم جدا شوند ، گمراهانی که در تلاطم آرزو های خویش غرق ، و در گردباد مصیبت های خویش در حرکت ، گویی هیچ گاه ساکن نخواهند شد . و ره روانی که آرزو های خویش را در دنیا غرق  کردند و خود را از آماج مصیبت ها و بدبختی ها ایمن ساختند. آری ، دنیا سرگرمی و بازیچه ای بیشتر نیست ، بازیچه ای که جز اندک کسانی همه را به بازی گرفته ! ، دنیا بازی است و بازی کننده ی آن جز طعم شکست را نخواهد چشید ، دنیا همان است که می بینی ، دنیا همان است که پیرمرد صد ساله را همچنان به سوی پرتگاه می راند ، در عین حال جوانی هجده ساله را در باتلاق گناهان رها می سازد . پس چگونه می توان لحظه ای از یاد خدا و یاد مرگ غافل شد؟ دل بستن به دنیا یعنی آااه و افسوس ، آااه و افسوسی که جاودانه خواهد ماند. دنیا همان است که در آن شبی را با آرامش نتوان خوابید مگر آنکه در روز رنج کشیده باشی ، چیزی را به تو نمی بخشد مگر آنکه چیزی را در عوض از تو گرفته باشد ، شادی را به تو نشان نمی دهد مگر آنکه در پی آن اشک و غصه را پیش کش کند ، و روزی به روزهای عمرت اضافه نمی کند جز آنکه روزی را از عمرت کم  کند. مثل (masal) زندگی در این دنیا مثل تاجران و مرفحانی است که در ناز و نعمت قصد حرکت به بیابان را دارند ، و چه ناخوش احوال خواهند شد هنگامی که سایه ی سایبان ها را با حرارت آفتاب ، تخت های خود را با خار و خاشاک و نوشیدنی های گوارا را با سراب عوض کنند. و مثل زندگی در این دنیا مثل کسانی است که از بیابان قصد کوچ به سرزمین موعود را دارند ، و برای رسیدن به معبودشان تمام سختی ها را به جان می خرند. چگونه می توان توصیف حوریان را شنید و باز هم گوش به فرمان هوس ها داد ؟ چگونه می توان توصیف دوزخیان را شنید و باز هم عاشق دنیا ماند؟ پس آیا عاشق شدن برای کسی بهتر است که تو را به سرزمین موعود فرا می خواند یا برای کسی که تو را به سوی بیابان ها؟ عشق امتحان بزرگیست که شاگردانی بزرگتر تربیت می کند ، عشق امتحان بزرگیست که پیروزی در آن حاصل نمی شود مگر آنکه شکستی بزرگ قبل از پیروزی باشد ، و بدا به حال کسانی که فکر می کنند دنیا همواره به کامشان شیرین خواهد ماند ! بدا به حال کسانی که خداوند آنها را مورد آزمایشی طولانی قرار می دهد ، هرچه خواهند به آنها می بخشد ، در حالی که فکر می کنند این به معنای پاداش خداوند است ! ، ای کاش میدانستند این روز ها و نعمت ها مهلتی از جانب خداست تا آنها به سویش برگشت کنند ، اما در گمراهی و سر درگمی باقی خواهند ماند تا روزی که خدا بازخواستشان کند ، و هنگامی که" در حقیقت " به خاطر ستم به خویش نعمت ها از آنها صلب شود دوباره خدا را میخوانند و فریاد پشیمانی سر می دهند ! ، پس چه ناسپاس و قدر نشناس است انسان... پس خدا را خالصانه شکر گوی و بترس از مرگی که یا خیریست که پس از آن شری نخواهد بود و یا شریست که پس از آن دیگر خیری در کار نخواهد بود. خوشا به حال کسانی که همه ی مصیبت های دنیا را با خیری تمام نشدنی و بدا به حال کسانی که خوشی های زودگذر دنیا را با شری ابدی جایگزین کردند و می کنند. << الهکم التکاثر ، حتی زرتم المقابر ، کلا سوف تعلمون ، ثم کلا سوف تعلمون !!!... >> 

 

به حقیقت خداوند میان ما به حق داوری خواهد کرد ، پس منتظر بمانید که ما هم از منتظرانیم ! و چه کوردلانی که خداوند بر قلب هایشان مهر (mohr) نهاد تا هیچ پند و اندرزی را شنوا نباشند !

عجایب هفتگانه جهان

حتما همه شما راجع به عجایب هفت گانه جهان باستانی مطالبی شنیده و خوانده اید. در واقع عجایب هفتگانه جهان هفت اثر هنری و معماری باستانی اند که از لحاظ عظمت و شکوه در یونان و روم باستان بی نظیر و شگفت انگیز به شمار می رفتند. آنها عبارت اند از : اهرام مصر، باغهای معلق بابل ، آرامگاه موسولوس ، معبد آرتمیس ، مجسمه زئوس و فانوس دریایی اسکندریه از میان عجایب هفت گانه فقط اهرام مصر باقی مانده اند. سایر آنها در اثر عوامل مختلف تخریب شده  و از میان رفته اند.

اهرام مصر در واقع آرامگاه فراعنه مصرند. ساخت این اهرام حدود پنج هزار سال پیش آغاز شد. بزرگترین هرم در جیزه - شهری کوچک در نزدیکی قاهره - واقع است. این هرم ، مقبره فرعون خئوپس و ملکه اوست . ارتفاع آن حدود 147 متر است و 2300000 قطعه تخته سنگ آهکی برای ساخت آن به کار رفته است. بیش از صد هزار کارگر 20 سال برای ساخت و تکمیل این بنای عظیم کار کرده اند.

باغهای معلق بابل در سال 600 پیش از میلاد به فرمان بخت النصر برای خشنودی همسر محبوبش ساخته شدند. این باغها بر روی تراسهایی پلکانی به ضخامت 6/7 متر بنا شده بودند. هر تراس خاک و عمق کافی برای رشد درختان داشت. باغها با استفاده از تلمبه با آب رودخانه فرات آبیاری می شدند. از آنجا که این باغها بر روی تراسهای پلکانی و بالاتر از سطح زمین بنا شده بودند چنین به نظر می رسید که در هوا معلق اند . در سال 539 قبل از میلاد ایرانیان حکومت بابل را به دست گرفتند و در سال 200 میلادی این شهر تخریب و متروکه شد.

یکی دیگر از عجایب هفت گانه جهان آرامگاه موسولوس است. ساخت این بنا به دستور موسولوس پادشاه کاریس آغاز شد. اما او قبل از تکمیل این آرامگاه در گذشت.پس از مرگ موسولوس ، همسراو این بنا را تکمیل کرد . ارتفاع متوسط این آرامگاه 6/42 متر بود و مجسمه ای از پادشاه و ملکه سوار بر ارابه آن را زینت می داد. این بنا ، قرنها پا بر جا ماند ولی سرانجام ویران شد و از بین رفت. قطعاتی از مجسمه و چرخ ارابه توسط یک  انگلیسی یافت شد. این قطعات هم اکنون در موزه ای واقع در لندن نگهداری می شوند.

معبد آرتمیس در سال 550 قبل از میلاد برای الهه ای به همین نام در افسوس بنا شد. این معبد دارای دو ردیف ستون عظیم به ارتفاع 20 متر بود و با سنگها و فلزات و قیمتی تزئین شده بود. در سال 365 قبل از میلاد معبد آرتمیس توسط دیوانه ای  آتش کشیده شد . اسکندر کبیر پس از فتح افسوس تصمیم گرفت این معبد را بازسازی کند و در سال 250 قبل از میلاد این بنا شکوه اولیه خود را بازیافت.

مجسمه رودس مجسمه ای برنزی به ارتفاع 37 متر بود که در سال 304 قبل از میلاد در جزیره رودس بنا شد . این مجسمه 66 سال بعد در اثر زمین لرزه از بین رفت.

مجسمه زئوس ( یکی از خدایان یونان باستان ) در سال 433 قبل از میلاد در شهر المپیا ساخته شد. این مجسمه مرمرین 12 متر ارتفاع داشت. ریش و موهای آن از طلا و چشمانش از الماس ساخته شده بود. در سال 394 میلادی مجسمه زئوس به قسطنطنیه منتقل شد وسرانجام در همان جا در اثر آتش سوزی از بین رفت.

آخرین بنایی که جزو عجایب هفتگانه به شنار می رود فانوس دریایی اسکندریه است . فانوس دریایی اسکندریه در سال 279 قبل از میلاد در نزدیکی بندر اسکندریه واقع در مصر بنا شد. این بنا 122 متر ارتفاع داشت و نور آن از سوزاندن هیزم در قسمت فوقانی برج تامین می شد. فانوس دریایی اسکندریه تا سال 796 میلادی پابرجا بود .

 

ضدحال يعني

ضدحال يعني . . .

ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره!

 

ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتها بياد جز مال تو!

 

ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!

 

ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه!

 

ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه!

 

ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد!

 

ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!

 

ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن!

 

ضدحال يعنی درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه!

 

ضدحال يعنی وقتی يه قرار لطيف تو اينترنت داری کانکت نشی!

 

ضدحال يعنی روز تولدت دوست پسرت جلوی دوستات فقط يه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشی!

 

ضدحال يعنی دوست دخترت رو بيرون با يه پسر ديگه ببينن!

 

ضدحال يعنی قبض تلفن بياد ....... تومن!

 

ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن!

 

ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰!